پایگاه مجازی دانشجویان افغانستانی

 


زيبايي دشت رنگارنگ از گلهاي سرخ کوکنار ، چشم هر بيننده اي را خيره مي کرد . شمال ملايمي در حال وزيدن بود و کوههاي بلندِ آنسوي دشت ، منظره ي کشتزارها را مقبول تر مي ساخت . اطفال در گوشه و
کنار زمين ها مي دويدند و زنان و مردان ، در ميان کشتزارها مشغول کار بودند . 
در ميان خانه اي کوچک ، شعيب در کنار مادرش نشسته بود و گلهاي دامن چين دار مادرش را نام مي گرفت : " زرد آبي سرخ ، گل گل گل .... باز زرد آبي سرخ ، باز گل گل گل ..." . از پنج سال پيش که شفيقه با ميرويس ازدواج کرده بود تا به حال روي خوشي را نديده بود . فقط وقتي شعيب را به دنيا آورده بود چند ماهي از شوهرش مهرباني ديد و آن هم زود تمام شد . سال هاي خوب جواني و نوعروسي شفيقه پر بود از خاطرات تلخ ظلم و مرد سالاري که در آن خانه حاکم بود . 
اگر کسي از بيرون به داخل خانه مي آمد مي فهميد که فضاي خانه آکنده از دود است اما شفيقه برايش اهميتي نداشت . تقريبا همه باخبر بودند که ديگر از زيبايي و رعنايي و نيز هنرهاي شفيقه خبري نخواهد بود . روي تشک کهنه اي لم داده ، و با چشمان خمار به يک نقطه خيره شده بود . هر از چند گاهي سرش را پيش مي برد و با آتش و ديگر آلات ، ترياک مي کشيد . اين کار هر روزش بود وقتي ميرويس از صبح زود تا غروب مي رفت تا روي زمين ها ی مردم کار کند و يا با دوستان اش در گوشه اي ترياک بکشند و مستي کنند ، شفيقه وقت زيادي داشت تا جواني اش را به دست آتش و دود بسپارد . ميرويس از همان ابتدا در خانه ترياک مي کشيد و هر چند شفيقه مخالفت مي کرد اما تنها چيزي که برايش اهميت نداشت مخالفت هاي شفيقه بود ، ولي بعدها براي شفيقه هم عادي شد . مرد سالاري هاي ميرويس و آزار و اذيت هاي او و خانواده اش در طول سال ها ، آنقدر روح شفيقه را آزرده بود که شايد او به خودش حق می داد اين گونه با ترياک خودش را آرام کند . 
همه چيز از يک سال پيش شروع شد وقتي که ميرويس سر يک مسئله اي شفيقه را به شدت لت و کوب کرد . فرداي آن روز شفيقه فهميد که جنين دو ماه اش - که فقط خودش از حمل آن خبر داشت - سقط شده است . تمام اعضا و جوارح اش درد داشت ؛ درد آنقدر زياد بود که ناچار شد مقداري ترياک بخورد آن هم با نفرت و شايد انتقام از زندگي تلخي که نصيبش شده بود . از آن روز به بعد ، ترياک بود که درد هايش را آرام مي کرد اما درد بزرگ ديگري زندگي شفيقه را فرا گرفت . چيزي نگذشت که روزانه از آلات کشيدن ترياک ميرويس براي آرام کردن جان و روحش استفاده مي کرد و اين گونه بود که ناخواسته معتاد شد . حالا دست هايي که با سوزن و نخ هاي رنگارنگ ، گل هاي مقبول براي پيش يخن زنان و اطفال مي دوختند ، توان دوختن نداشتند و روحي که زيبايي مي آفريد در تاريکي دود و نعشه گي اسير شده بود . پخت و پز و شست و شوي تنها کاري بود که شفيقه به عنوان زن و مادر آن خانه انجام مي داد و ديگر هيچ! 
شعيب حوصله اش به سر آمد ، دامن مادر را کشيد و گفت :" مادر ، ذله شدم ...بسه ديگه ...مه گشنه شدم ..." . شفيقه با بي حوصله گي جواب داد : " بِخه بچه م برو با ديگه بچه ها سادتيري کو ... بخه جان مادر " . شعيب قاش هايش را در هم کشيد و گفت : " نمي رم مادر ! هر روز که بين بچه ها مي دوم ، سرم دور مي خوره ، اقه نفس نفس مي زنم ! نمي تانم مثل ديگرا بدوُم . از همگي پس مي مانم " . شفيقه سرش را بلند کرد و به چشمان شعيب نگريست و اشک در چشم هاي خمارش حلقه زد . حالت هايي را که شعيب مي گفت ، خودش تجربه کرده بود وقتي تازه به خانه ي ميرويس آمده بود . او تازه فهميد که چه بر سر طفل چهار ساله اش آمده ؛ طفلي که مجبور بود روز و شب دود ترياک کشیدن والدین را استشمام کند .
شفيقه در جايش نشست ، شعيب را بغل گرفت و در حاليکه سرش را مي بوسيد مثل باران بهار گريان می کرد و قربان و صدقه ي او مي شد اما قدرت تصميم گيري و نجات خود و فرزندش را