پایگاه مجازی دانشجویان افغانستانی

 کوه‌ها مست غرور رودها غرق به خون

دشت وادی بلا، خاک وادی جنون

چشم دل همه کور جنس دل‌ها همه سنگ
خوک‌ها شاه زمین، گرگها تشنه جنگ

رهبران مایه ننگ همه خواب‌آلوده
خلق در سوگ عزا حاکمان آسوده

وحشیان تاریخ مست از جام جنون
ذره‌ای آن‌سوتر غزه در آتش و خون

غرش آتش همه شهر آب دریا همه زهر
اف به تو مکر زمان تف به تو فتنه دهر

در همه کار بشر نکته‌ای هست عجیب
دو وجب خاک زمین وین همه مکر وفریب؟؟؟

 

 

 
 
 
 
 



ارسال توسط سیدمحمدحسینی

ديدمت صبحدم در آخر صف ، كوله سرنوشت در دستت

كوله باري كه بود از آن پدر، و پدر رفت وهِشت ، در دستت

 

گرچه با آسمان در افتادي تا كه طرحي دگر دراندازي

باز اين فالگير آبله رو طالعت را نوشت در دستت

 

بس كه با سنگ و گچ عجين گشته ، تكّه چوبي در آستين گشته

بس كه با خاك و گل به سر برده ، مي توان سبزه كشت در دستت

 

شب مي افتد و مي رسي از راه با غروري نگفتني در چشم

يك سبد نان تازه در بغلت و كليد بهشت در دستت

 

كاش مي شد ببينمت روزي پشت ميزي كه از پدر نرسيد

و كتابي كه كس نگفته در آن قصّه سنگ و خشت ، در دستت

 

بازي ات را كسي به هم نزند، دفترت را كسي قلم نزند

و تو با اختيار خط بكشي ، خطّ يك سرنوشت ، در دستت




ارسال توسط سیدمحمدحسینی

لبهای ترک خورده ی من

دگر ردپای هیچ خنده ای نیست

انگار

متروکه کویری است

بی آب و علف

ای رهگذر

که نقشت چون سرابی پیداست

با خود آیا

خنده ای را سوی من می آری؟




ارسال توسط سیدمحمدحسینی

تقدیم به مردم قهرمان و شهید پرور شهر یزد، در رابطه با حمله وحشیانه گروهی از ساکنان یزدی یه مهاجرین افغان ساکن در این شهر

 

 

ما کافران شهر شمایییم بی خیال!

زخم زبان کم است به خنجر بزن مرا
هرچه که سنگ و چوب و... بر سر بزن مرا

"آتش بزن به کلبه آوارگی من"
پایان بدی به غربت و بیچارگی من

لازم به حکم نیست مرا سنگسار کن
در شعله ها بپیچ و مرا نوبهار کن

این تکه های آجر و سنگی که دست تو است
از ضایعات کار من و داربست تو است!

سنگی که خانه ساخته ام من برای تو
دیگر نیاز نیست بزن! جان فدای تو!

دیگر به باغ صفه بهاران نمی روم
در جشنهای نیمه شعبان نمی روم

بد نامی من است که بد گشته نام تو
من مانعم برای ظهور امام تو

پاک است شهر و کوچه دگر از حضورمن
تو پر غرور باش, به دوزخ غرورمن!

آمد اگر امام بگو منتظر نبود
در دیده بغض داشت ولی منفجر نبود

در ندبه ها همیشه سرِکار بود او
حتی غروب جمعه گرفتار بود او

شایسته نیست شیعه­ ی مولا چنین نژند
او بوده پر گناه که خشکیده هیرمند
قنبر علی تابش

 




ارسال توسط سیدمحمدحسینی

یه دوست معمولی وقتی میاد خونت، مثل مهمون رفتار میکنه

یه دوست واقعی در یخچال رو باز میکنه و از خودش پذیرایی می کنه

 یه دوست معمولی هرگز گریه تورو ندیده

یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه

یه دوست معمولی اسم کوچیک پدر ومادر تورو نمیدونه

یه دوست واقعی اسم و شماره تلفن اونها رو تو دفترش داره

یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت میاره

یه دوست واقعی زودتر میاد تا تو آشپزی بهت کمک کنه و دیرتر میره تا به کمکت همه جا رو جمع و جور کنه

یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی

یه دوست واقعی میپرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمیزنی؟

یه دوست معمولی ازت میخواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی

یه دوست واقعی میخواد مشکلاتت رو حل کنه

یه دوست معمولی وقتی بینتون بحثی میشه دوستی رو تموم شده میدونه

یه دوست واقعی بعد از یه دعوا هم بهت زنگ میزنه

یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره

یه دوست واقعی میخواد که تو همیشه رو کمکش حساب کنی. و بالاخره!!

یه دوست معمولی این حرف رو میخونه و فراموش میکنه اما یه دوست واقعی میخونه و بهش عمل میکنه... 




ارسال توسط سیدمحمدحسینی


مجبور نیستی، که برای دل علی

یک گوشه ای بنشینی و چادر سرت کنی

من قبله و تو در شرف روبه قبله ای

پس واجب است روی به این همسرت کنی

زحمت مکش خودم به حسین آب می دهم

تو بهتر است، فکری برای پرت کنی

ای کاش از بقیه ی پیراهن حسین

معجر ببافی و کفن دخترت کنی

من،زینب، حسن، همه ناراحت توایم

وقتش شده نگاه به دورو برت کنی

 




ارسال توسط سیدمحمدحسینی

 

نه، بیش از این ها سین سراغ دارم که قربانی شدند....!!

می خواهم امسال پای تمام سین ها را وسط بکشم....!

نه برای سفره ی عید، برای سفره ی زندگی...

می خواهم دور هفت سین را قلم بکشم!!

شاید گناه سرکه است که آدم ها ترش شدند...

شاید سکه بهانه ی پول پرستی شده است...

شاید سماق بهانه شده که آدم ها سال ها برای محبت دیدن سماق بمکند...

مگر سیب نبود که آدم را هوایی کرد تا بهشت را نادیده بگیرد...

نمیخواهم سبز بودن زندگی را با سبزه تلقین کنم...

هیچ سیری، قلب ها را از محبت سیر نمیکند...

کاش واقعا زندگی با سمنو شیرین می شد!

هفت سین امسال بگذار این سین ها نباشد!

می خواهم حتی اگر هر حرف دیگری شد اما این ها نباشند!

تمام این هفت سین ها، لباس ها، خانه ها و ...نو شد، برای چهار رقم تقویم که قرار است از نو آغاز شوند!

افکارمان...نگاه مان...زندگی مان...  پس چرا انسانیت نونمی شود!!

نه،به تقویم ها اعتباری نیست...

اگر خودت متحول شدی نوروزت مبارک...

 




ارسال توسط سیدمحمدحسینی

 سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار، 
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش، 
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران، 
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، 
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام، 
گفت : لطفی بکنید، 
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده 
بچه ی سر به هوا، 
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش، 
متورم شده است
درد سختی دارد، 
می بریمش دکتر 
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من 
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...

 

 

 



تاریخ: یک شنبه 6 فروردين 1391برچسب:شعر,با خشونت هرگز,شعر خشونت,خشونت هرگز,شعر قشنگ,
ارسال توسط سیدمحمدحسینی

ششمین دوره جشنواره ادبی شعر و قصه جوان افغانستان{قند پارسی} خانه ادبیات افغانستان ششمین جشنواره ادبی قند پارسی را برگذار مینماید در این جشنواره ضمن گردهم آیی و معرفی برگزیدگان نسل جوان افغانستان از نویسندگان بلندآوازه دکتر محمد سرور مولایی بزرگداشت به عمل خواهد آمد

زمان: 10 و 11 اسفند 1390

مکان: تهران خ حافظ تقاطع سمیه حوزه هنری-تالار سوره




تاریخ: سه شنبه 9 اسفند 1390برچسب:جشنواره,شعر,ادبیات, جوان,افغانستان,
ارسال توسط سیدمحمدحسینی
آخرین مطالب

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 18 صفحه بعد

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 259
بازدید دیروز : 142
بازدید هفته : 401
بازدید ماه : 40348
بازدید کل : 77103
تعداد مطالب : 212
تعداد نظرات : 359
تعداد آنلاین : 1